هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟
مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.
او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم
شهر من گم شده است!
آری شهر من گم شده است!
شهر من در زیر پوستین زمخت و ضخیمی مستور مانده است.
و عجبا که کنون هوای سردی چون گرد و غباری بر سطح رابطه ها پاشیده مانده است!
کجاست آن رفتگر تا بروبد خاک روی رابطه ها را؟کجاست آن جارو به دست شب های تاریک و سرد!
شهر من،تمدن شکل گرفته در یک ثانیه قبل از حسرت بوسیدن رخ معشوقی است!
کوچه کوچه شهر من!کاهگلی خانه های شهر من!بی شیشه پنجره های شهر من ،اما آرام!
در شهر من نه نگاهی به نگاهی نگران است!که نگاهی به نگاهی نگران است!
شهر من گم نبود!
شهر مرا گم کرده اند!
آنانی که بر خشت خشت دیوار این شهر مهر بطلان زده اند!
حرکت خرامان کفشدوزکان سرخ خال خالی روی علف های شبنم گرفته و خیس!
صدای قورباغه ها از درون آبگیر درون رودخانه!
بوته سرخ کنگرهای از دور نمایان،پرتو نافذ خورشید از میان برگ نخل های تنیده و پیچیده بر تن کومه تار اینک روشن!
صدای تراکتور قراضه پدر و دودی سیاه به هوا برخاسته!
داس های در دست پسرکانی بازیگوش و دوان به دنبال تراکتور!
بوی دود و دوغ!بوی هیزم های سوخته زیر دیگ دوغ!بوی سرگین گوسفندان به سوی صحرا رهسپار!
بع...بع بره های از گوسفندان جدا مانده!چوپانی شال به کمر پیچیده و درونش کاسه ای حلوا!
صبح بخیر گفتن بلند پدر و پاسخ بلندتر پدربزرگ!
دخترکی جارو در دست و ظرفی آب!آب و جارو!
آن سوتر عمه اش دست در تنور،بوی نان برشته داغ از درون حصیر نان!سگ های گله به انتظار چانه ای خمیر!
و پسرکی سنگ در دست به دنبال خروسی دست از آواز برندارنده!
وه که چه بیگانه است زندگی این بشر با آن بشر در برج و بارو نشین!